باز تو بردی، مثل همیشه. مثل همان دفعه هایی که میگفتی. شرط می بستی و عمل می کردی. هیچ و قت از آنهایی نبودی که حرف بزنی و عمل نکنی.
اولین باری که دیدمت، توی یک غروب غم گرفته و سنگین بود؛ بعد از جا ماندنم از دوستان. درِ قرار گاه ایستاده بودی و با آن یقه باز و دستمال ابریشمی و سبیل های از بنا گوش در رفته، نظر هر کسی را به خودت جلب می کردی. یادت می آید؟
- داداش، مسئول اینجا کیه؟
- چند لحظه اگر صبر کنید...
- سلام برادر، تازه به این منطقه اعزام شدین؟
- آره داداش، حالا بگین ببینم مسئول اینجا کجاس؟
- امری اگر دارین در خدمتم.
راحت و خودمانی صحبت می کردی، بدون هیچ... . و تا آن وقت که تو را بین بچه ها ندیده بودم، باورم نمی شد که بمانی، اما ماندی... .
باید به بچه ها می گفتم:
- برادرا، 40 نفر نیروی یک بار مصرف نیاز داریم. یک عملیات ویژه در پیشه که بازگشت نداره، عزیزان عمودی میرن، افقی برمی گردن. تازه اگر برگشتی باشه!
تو هم بلند شدی و تعجب همه را برانگیختی... . حرف هایی تو قرارگاه درباره تو زده می شد. کارهایی که کرده بودی و وضعیت گذشته ات. یک آدمِ ... .
- برادرا ساکت، انشاء ا... بقیه برای عملیات بعد، خیلی عجله نکنین، روزیِ شما ها هم میشه.
تو باز با آن لحن خاص و الفاظی که اصلا با فضای اینجا جور در نمی آمد حرف می زدی.
- ببین داش هادی، ای به گور آقام... ، همش زیر سر همون بود، که این جوری شُدُم.
- آقا ابراهیم، به
- داش هادی، این جوری که حرف می زنی گمون مُکنم با داداشت نیستی، آق اِبرام.
- خوب، آق اِبرام، پشت سر بابات این طوری حرف نزن، خوب نیست.
چند روز بعد سوالی پرسیدی که دوباره مثل چوب سرجایم خشک شدم. روز ششم بود اگر اشتباه نکنم، از نماز پرسیدی و وضو، امروز هم:
- آق اِبرام، این یکی دیگه باشه، همون نماز ها رو بخون...
- ها دیگه این واسه ما نیست، ها؟!
هیچ وقت یادم نمی رود آن چهره غمگینت را. از سنگر بیرون رفتی. طاقت نیاوردم و به دنبالت دویدم. همان شب دیدمت یک گوشه دنج پیدا کرده بودی و نیمه شبی با خدای خودت دل داده بودی، همانند دو تا رفیق قدیمی، تا آن شب هیچ کس را هنگام نماز شب آن طوری ندیده بودم.
آخرین روزهای آموزش بود که:
- آقا هادی، چند لحظه کارتون دارم.
- چیه آق اِبرام، سو بالا می زنی.
- ما وُ سو بالا؟
- خوب چه کار داری؟
- هیچی، حالا باشه یه وقت دیگه.
بعدها فهمیدم چرا آنجا حرف نزدی، دلت نمی خواست بقیه بدانند روی بدنت چه خبر است و چه چیزها خال کوبی کردی. موقع تمرین که لباس غواصی را مخفیانه می پوشیدی، برای همه سوال شده بود. اما تو هیچی نگفتی. اگر آن شب هم باز مثل همیشه خودت به من نگفته بودی این راز برای همیشه بین خودت و خدایت مخفی می ماند. البته من هم ... .
حالا تو اینجایی، فقط با دوتا مچ پا و دو تا پوتین، خدا هم ... .
- آق اِبرام، تو که رفتی زودتر از موعد؛ دَمِت گرم، اما نمی دونم کی نوبتِ ... .
26/1/1382