تبليغاتX
کاغذها - شب بود و بوی باران!
گاه نوشت های امیرمهدی حکیمی

 

شب بود و بوی باران!

گفتی تنها بویی که با پوست حس می‌شود بوی باران است.

تو شب‌ها فیلسوف می‌شدی

من شب‌ها عاشق.

 

شب است و بوی باران!

من با تمام پوست صورتم باران را استشمام می‌کنم.

من امشب فیلسوف شدم.

اما تو ...

                                                  ریحان


این  هم یک نوشته دیگر از همسرم . 
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اردیبهشت 1386ساعت 16:25  توسط امیر مهدی حکیمی  |