هزاران حرف فراموش شده یا به فراموشی سپرده شده همیشه مرا رنج می دهد. چگونه می شود از کنار برخی سخنان گذشت و به آنان توجهی نکرد؟! این هنر بسیاری از مسلمانان و به ویزه اهل علم و اندیشه است که بسی جای تاسف دارد. این کم توجهی از حوزه های علمیه شروع می شود و به دانشگاه ها و دنیای هنر و جامعه و هر گوشه و کنار که سرک بکشی که می رسد به بی توجهی تبدیل می گردد.
این هزاران حرف همان آیات و روایات اند که اگر به دست دیگران رسیده بود از آنها غافل نمی شدند. من نمی دانم اگر وحی بودن و یا کلام معصوم بودن آنها را کناری بگزاریم نمی توان این سخنان را به عنوان کلماتی ارزشمند و راه گشا برای زندگی بشری شناخت و از آنها بهره برد؟! و جای تعجب است که از فلسفه یونانی گرفته تا عرفان هندی و تا هر چه و در هر کجا گفته شده مورد توجه قرار می گیرد اما ...
برای من جای سوال است که چگونه جامعه ای بر جسم انسان هایی مویه می کند و برای رنج ها و سختی های آنان عزادار می گردد اما هدف والای آنان را که تمامی آن رنج ها و سختی ها را برای آن هدف به جان خریده اند را به دست فرا موشی می سپارد. نمی توان بر شهادت انسانی گریست و خود بر اندیشه آن تاخت.
اکنون می خواهم در این سال جدید بخشی به مطالب خود اضافه کنم و آن هم نقل روایاتی است همسان با خورشید که برایم بسیار قابل توجه است و پر ارج.
پیامبر«ص» - پیامبر خدا از خانه بیرون آمد، در مسجد دو مجلس دید: در یک مجلس تفقّه در دین می شد، و مجلس دیگر به دعا خواندن و از خدا مسئلت کردن می گذشت. گفت: « هر دو مجلس نیک است. آن گروه خدا را می خوانند، و آن گروه می آموزند و مطالب را به نادانان می فهمانند. این گروه آموزشگران برترند؛ من برای آموزشگری فرستاده شده ام». آنگاه در کنار ایشان نشست. (الحیات- گردانیده فارسی- ج1 ص62)
اکنون بنگرید که مساجد ما چگونه است؟!