غربت
مرا در آغوش گرفته
و لحظه های اندیشه ام را
رنج ...
گوش های ناشنوا
سینه های تنگ
تا ابد
برایم
ناآشنا خواهند ماند.
4/3/1384
گریه
فرار می کند.
و آن سو من
غربت میان ما
هزار سال فاصله شد.
می دوم
دور می شوم
گم می شوم.
سرگردان
اشک، دیگر پناهم نیست.
سجاده، خشک
آسمان، ساکت
دانه های تسبیح، عقیم
3/ اردیبهشت/ 1384
دستان آب
کوتاه
که راهِ بی نهایت عطش را
دوید
و تشنه باز گشت.
هنوز دستان رود
تشنه می دوند.
3/خرداد/1383
آستانه ی بلورین دشت را
شفق،
سرخ
رنگ کرد
و آبی رود را
استاد نیمروز،
تشنه
کشید
و فلق
آسمان ابری را هم
تشنه سرخ نوشت
تا این رنگ تشنه
تا انتها
فرا گیر شود.
2/خرداد/83
دستی را
فراتر از دست ها
دیده ام
آنگاه که
همه دست های دراز
کوتاه می شوند.
3/خرداد/1383
آسمان ستاره را گم کرد
آب ماهی را بیرون انداخت
زمین ریشه را پس زد
من
چرخ شدم
چرخ دنده
ماشین
ربات
3/ اردیبهشت / 1384
من کتابی را
روزی در دست ها
و روزی بر روی طاقچه
دیده ام
آن روز
هیاهو بود
و امروز
فراموشی.
2/ خرداد / 1383
من ترانه های باور شده ام را
در کوچه های تنگ
ودر زیرِ نورِ ماه
به دست آتش سپرده ام
شاید خاکسترش
آنها را
به دست فردا برساند.
2/ خرداد / 1383