باز تو بردی، مثل همیشه. مثل همان دفعه هایی که میگفتی. شرط می بستی و عمل می کردی. هیچ و قت از آنهایی نبودی که حرف بزنی و عمل نکنی.
اولین باری که دیدمت، توی یک غروب غم گرفته و سنگین بود؛ بعد از جا ماندنم از دوستان. درِ قرار گاه ایستاده بودی و با آن یقه باز و دستمال ابریشمی و سبیل های از بنا گوش در رفته، نظر هر کسی را به خودت جلب می کردی. یادت می آید؟
- داداش، مسئول اینجا کیه؟
- چند لحظه اگر صبر کنید...
- سلام برادر، تازه به این منطقه اعزام شدین؟
- آره داداش، حالا بگین ببینم مسئول اینجا کجاس؟
- امری اگر دارین در خدمتم.
راحت و خودمانی صحبت می کردی، بدون هیچ... . و تا آن وقت که تو را بین بچه ها ندیده بودم، باورم نمی شد که بمانی، اما ماندی... .
باید به بچه ها می گفتم:
- برادرا، 40 نفر نیروی یک بار مصرف نیاز داریم. یک عملیات ویژه در پیشه که بازگشت نداره، عزیزان عمودی میرن، افقی برمی گردن. تازه اگر برگشتی باشه!
تو هم بلند شدی و تعجب همه را برانگیختی... . حرف هایی تو قرارگاه درباره تو زده می شد. کارهایی که کرده بودی و وضعیت گذشته ات. یک آدمِ ... .
- برادرا ساکت، انشاء ا... بقیه برای عملیات بعد، خیلی عجله نکنین، روزیِ شما ها هم میشه.
تو باز با آن لحن خاص و الفاظی که اصلا با فضای اینجا جور در نمی آمد حرف می زدی.
- ببین داش هادی، ای به گور آقام... ، همش زیر سر همون بود، که این جوری شُدُم.
- آقا ابراهیم، به
- داش هادی، این جوری که حرف می زنی گمون مُکنم با داداشت نیستی، آق اِبرام.
- خوب، آق اِبرام، پشت سر بابات این طوری حرف نزن، خوب نیست.
چند روز بعد سوالی پرسیدی که دوباره مثل چوب سرجایم خشک شدم. روز ششم بود اگر اشتباه نکنم، از نماز پرسیدی و وضو، امروز هم:
- آق اِبرام، این یکی دیگه باشه، همون نماز ها رو بخون...
- ها دیگه این واسه ما نیست، ها؟!
هیچ وقت یادم نمی رود آن چهره غمگینت را. از سنگر بیرون رفتی. طاقت نیاوردم و به دنبالت دویدم. همان شب دیدمت یک گوشه دنج پیدا کرده بودی و نیمه شبی با خدای خودت دل داده بودی، همانند دو تا رفیق قدیمی، تا آن شب هیچ کس را هنگام نماز شب آن طوری ندیده بودم.
آخرین روزهای آموزش بود که:
- آقا هادی، چند لحظه کارتون دارم.
- چیه آق اِبرام، سو بالا می زنی.
- ما وُ سو بالا؟
- خوب چه کار داری؟
- هیچی، حالا باشه یه وقت دیگه.
بعدها فهمیدم چرا آنجا حرف نزدی، دلت نمی خواست بقیه بدانند روی بدنت چه خبر است و چه چیزها خال کوبی کردی. موقع تمرین که لباس غواصی را مخفیانه می پوشیدی، برای همه سوال شده بود. اما تو هیچی نگفتی. اگر آن شب هم باز مثل همیشه خودت به من نگفته بودی این راز برای همیشه بین خودت و خدایت مخفی می ماند. البته من هم ... .
حالا تو اینجایی، فقط با دوتا مچ پا و دو تا پوتین، خدا هم ... .
- آق اِبرام، تو که رفتی زودتر از موعد؛ دَمِت گرم، اما نمی دونم کی نوبتِ ... .
26/1/1382
شب بود و بوی باران!
گفتی تنها بویی که با پوست حس میشود بوی باران است.
تو شبها فیلسوف میشدی
من شبها عاشق.
شب است و بوی باران!
من با تمام پوست صورتم باران را استشمام میکنم.
من امشب فیلسوف شدم.
اما تو ...
ریحان
تصویر برفک نیست. یعنی راستش را بخواهید بعضی وقت ها می شود که تصویر برفکی نباشد. آنتن را باید کمی چرخاند. البته زحمتش زیاد است ، باید بلند شوی و دستی به آنتن بزنی آن هم تا بالای پشت بام بروی. خوب کار هر کسی نیست. خیلی ها هم دوست دارند تصویر برفکی را به خودشان غالب کنند و وانمود کنند که تصویر درستی می بینند.
من امروز تصویر بدون برفک دیدم. اما راستش را بخواهید زحمت این تصویر شفاف را من نکشیده ام. « تصویر برفک است!» سلسله جلسات ارائه کتاب است که به همت چند تن از دوستان بسیار دوست داشتنی در دانشگاه فردوسی برگزار می شود. امروز هم وحید عر فانیان عزیز گزارش کتاب « حرف های تجربه» - مجموعه مقالات مرتضی ممیز- را گزارش داد. دنیای این انسان برایم جالب بود. وبسیاری تلاش ها که در طول زندگی خود انجام داده است. و اگر اینها نبودند چقدر زندگی سخت تر از این بود.
تصویر برفک است! را گویا خانم زهرا عرب راه انداخته و دوستانی قدردان تلاشش بوده اند که گزارش کتاب داده اند و دوستان دیگری هم با شرکتشان.
من هم به سهم خود از همت و لطف ایشان سپاس گزارم.
سال نو شد اما نمی دانم تغییر و تحولی اتفاق افتاده است یا در حال اتفاق است.
از دوستان عزیز به دلیل این غیبت(در دنیای مجازی) طولانی پوزش می طلبم. گرفتاری های پیش آمده مجال پرداختن به وبلاگ را به من نداد. حال با تاخیر تبریک مرا برای سال نو بپذیرید. امیدوارم که سال خوشی داشته باشید.
می گویند: بخور و بیاشام! خوشحال باش که داری!
اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که آن چه می خورم، از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای محتاج لیوان آب من است؟
با این همه می خورم و می آشامم.
در جامعه اهل اندیشه ایران چهار نگاه به دکتر شریعتی وجود دارد:
موافقان دکتر:
1- آن دسته که دکتر را به دور از هرگونه اشتباه و ایرادی، نظریه پرداز و روشنفکری اسلامی می دانند.
2- گروه دیگر در عین حالی که دکتر را قبول دارند لیکن او را خالی از اشتباه و ایراد ندانسته و قائلند که دکتر در مسیر حقیقت یابی خود گاه به خطا رفته است و آن نه از سر عمد و دشمنی است؛ بلکه مصداق « من طلب الحق فاخطا» می باشد.
مخالفان دکتر:
1- گروهی از مقدسین و متدینین دکتر را فردی منحرف می دانند که از سر عمد آراء خلاف اسلام را نشر داده و بطور کل اورا گمراه وگمراه کننده می دانند.
2- و گروه آخر که در چند سال اخیر شکل گرفته اند و تحت تاثیر جریان روشنفکری این سال ها می باشند، خطای دکتر را از آن باب می دانند که ایدئولوگ شیعی است و به همراه مرحوم مطهری ایدئولوژی اسلامی را فراگیر کرده است. وچون به طور کلی این نگاه به دین را اشتباه دانسته و دین را امری قدسی می انگارند و آن را از زندگی مادی انسان تبعید می کنند. به طور کلی دکتر را نظریه پرداز حزب ا... دانسته و هر آنچه از جزئیات آراء دکتر که موافق نظر آنان است را مصادره به مطلوب می کنند و کلیت آراء و نظریات او را اشتباه می دانند.
اکنون می خواهم از نگاه خود دکتر در آخرین نوشته هایش – که وصیت نامه او می باشد- کندوکاوی کنم و ببینم که نگاه خود دکتر به آثارش چگونه است. او در وصیت نامه خویش درباره آثار خود چنین می گوید: « آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.
آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود. » و این همان نگاه گروه دوم موافقان دکتر می باشد که اورا مصلحی بیدار گر و دلسوز و اهل درد و به دنبال مکتب می دانند، لیکن مصلحی که در راه خود به دلیل کمی وقت و گستره مطالب دچار اشتباهاتی شده است و به گفته وی تمامی آثارش- باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.-
دکتر با آن همه دغدغه و نگرانی از هجوم ها و توطئه ها که در آن روز گار بر پا بوده است، دست به اقدامی می زند که باید آن را ستود و به آن ارج نهاد. اقدامی که بسیاری از همدوران های او به این رسالت اقدام نکرده و در برابر همه آن غوغاها سکوت پیشه کردند. به گوشه ای نشسته و فریادی برنمی آوردند و بر آنها که فریاد می زدند خرده می گرفتند . « میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و شبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است» و « عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد.»
او نسل جوان را تشنه حقیقت یافته و جویای اسلام ناب. وبا تمام آشنایی خود با ایسم ها و مکتب های شرق و غرب راه نجات آنها را اسلام می دانست. « هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش ».
یکی از موضوعات جنجالی درباره دکتر، نگاه اوست به حوزه های علمیه و روحانیت. بسیاری او را دشمن روحانیت و حوزه ها می دانند و به همین دلیل یا او را ستوده اند- مخالفان حوزه- و یا او را مورد هجوم قرارداده و بی دین انگاشته اند- برخی از حو زویان و متدینین-. باید بگویم که مرحوم دکتر بهترین نظر را در وصیت نامه خود در باب حوزه های علمیه بیان کرده است آنجا که می گوید:« هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را درخلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد.» آیا می توان صاحب این نگاه و اندیشه را مخالف حوزه های علمیه دانست؟ اگر مرحوم دکتر در جایی به انتقاد از حوزه پرداخته است، از باب انتقاد است و نه مخالفت. بسیاری از بزرگان حوزه- مرحوم امام ، شهید مطهری، شهید بهشتی و...- نیز به انتقاد از حوزه و نه مخالفت با آن پرداخته اند. واین همه انتقاد ها از سر دلسوزی و خیرخواهی است تا حوزه ها بیش از پیش رو به جلو گام بردارد و به رسالت خویش عمل نماید.
ادامه دارد....
امروز بیست و دوم بهمن ماه 1385 است. بیست و هشت سال از انقلاب ایران می گذرد و مندر این فکرم که انقلاب برای چه بود و آیا به همه آنچه می خواست رسید؟ دوست عزیزم رضا قائمی خواسته بود تا چیزی در باره انقلاب بنویسم. در پست قبل عکسی را گذاشتم که نمایانگر نگاه من بود. انبیا و مصلحان بزرگ تاریخ که به انسان و کمال انسان می اندیشیدند همیشه در انقلاب های خود، با سه طاغوت مبارزه کرده اند:
الف) طاغوت سیاسی- فرعون ها و قریش ها و...
ب) طاغوت اقتصادی- قارون ها و بازار مکه و ...
ج) طاغوت فرهنگی- هامان ها و جاهلیت عربی و ...
زیرا بدون از بین بردن این سه طاغوت راه کمال انسانی هموار نمی گردد« که این خود نیاز به توضیحی دارد در مجالی دیگر». اما در این انقلاب تنها با یک طاغوت مبارزه شد و آن هم طاغوت سیاسی بود، یعنی محمد رضا شاه پهلوی و سلطنت 2500 ساله شاهان ایران از میان رفت. لیکن طاغوت های اقتصادی از بین که نرفتند که هیچ رشد نیز یافتند و مانعی شدند بر سر راه این انقلاب و آنچه این انقلاب می خواست برای هدایت و رشد ملت ایران. و با کمال تاسف باید بگویم با تمام تلاش هایی که صورت گرفت و می گیرد آنچنان که باید و شاید فرهنگ سازی نشد و با هامان های به ظاهر خودی و همچنین فرهنگ های وارداتی مبارزه درست و معقولانه نگشت و این شد که امروز می نگریم. واین وظیفه این نسل را اگر جویای کمالند سخت تر می کند و همتی والا می طلب تا شاید اتفاقی افتد و امور تغییر کند و این به شعار نیست و عمل می خواهد.
برادرم، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای من یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد.
علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را درخلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد.
در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است.
قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق.
و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.
آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.
اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن.
فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.
مشهد – آذرماه 1355
علی سربداری
خاطرات بزرگان دریچه ایست به جهان آنان. چندیست به فکر آنم تا خاطراتی که از افراد مختلف در ذهن دارم را بنگارم، این خاطرات به این گونه تقسیم می شوند:
1- خاطراتم با عموی بزرگم محمد رضاحکیمی
2- خاطراتم با پدرم
3- خاطراتی از پدر بزرگم
4- خاطرات عمویم با بزرگان فرهنگ ایران
5- خاطراتی که ایشان از دیگران نقل کرده اند
چند سال پیش و در آن زمان که در تهران با عمویم زندگی می کردم فهرستی از اشخاص و جریان ها ومکان هایی که ایشان از آنها خاطراتی داشتند آماده کردم که حدود 100 عنوان شد، از علما تا روشنفکران وازمدرسه نواب تا فرانکلین ، که امیدوارم بتوانم بخشی از آنها را به مرور زمان در اینجا بیاورم.
چندی از دوستان خراسانی گرد هم آمده اند و وبلاگی گروهی به نام ابجد راه انداخته اند بدین شرح که گفته اند « ابجد، یعنی نوشتن از روی حساب وکتاب ... ابجد، یک وبلاگ علمی، فرهنگی و اجتماعی است، که با تکیه بر هویت اسلامی، ایرانی، و در مسیر پویایی و همگرایی بنا شده است ونویسندگان آن، تعدادی از دانش پژوهان علوم اسلامی در شهر آفتاب ـ مشهد مقدس ـ هستند.
اصول مشترک نویسندگان این وبلاگ، در عین حفظ تفاوتها عبارت است از: حرمت نهادن به ارزشهای اسلامی، فرهنگ ایرانی و تعهد حوزوی، اعتدال بیان، فخامت قلم، و پایبندی به دامنه موضوعی وبلاگ.»
نویسندگان آن دوستان عزیزم علیرضا مازاریان، بهمن دهستانی، محمد صادقیان، مهدی قاسمی، محمدرضا ملایی، سید مصطفی حسنی، علی الهی خراسانی، سر دبیر و خودم.
مطلبی را با عنوان – شور یا شعور؟ - درباره عزاداری امام حسین نگاشته ام خالی از لطف نیست دوستان مراجعه کنند.
ابجد را لینک داده ام.
دوست عزیزم علیرضامازاریان مطبی را درباره دولت آقای احمدی نژاد و دغدغه های عدالت خواهانه خود در – رندانه – نوشته است. دوستان دیگری نیز هر یک با نگاهی و اندیشه ای وارد شده و پاسخ ها گفته اند.اکنون می خواهم نظر دوستان گرامی را به چند مطلب جلب کنم:
1- عدالت، حقیقتی است که در طول تاریخ تشیع خون ها به پای آن ریخته شده است و البته بهتر است بگویم در طول تاریخ اسلام زیرا دعوت انبیا همیشه با توحید آغاز شده و سپس به عدالت می رسد. « ان اعبدوا الله و اوفوا الکیل و المیزان» این است که این حقیقت سترگ در همیشه و همه جا طرفدارانی داشته و دارد تا آنجا که خون خود را در راه آن ریخته اند. از 72 تن شهدای احد تا شهادت در محراب یعنی شهادت مجسمه عدالت و 72 تن شهدای صحرای کرب و بلا که امروز ایام یاد آنان است.
2- عدالت شعار یا عمل؟ بین این دو تفاوت بسیار است. دوستان با دغدغه های من آشنایندو می دانند که سال هاست به عدالت می اندیشم و امروز بیش از هر چیز نگران این حقیقت هستم که پایمال سیاست و سیاست بازی گردد. البته می دانم که دولت مردان معتقد به عدالتند و تنها برای رای آوردن چنین شعاری نداده اند، لیکن باید توجه داشت که اگر شعار بدهیم و عمل نکنیم و یا واقعیت های جامعه ایران و سرمایه داری لجام گسیخته مذهبی و غیر مذهبی را در نظر نگیریم به خطا رفته ایم. وهم چنین اگر شعار عدالت بدهیم و غیر کارشناسانه رفتار کرده و برنامه ریزی کنیم به عدالت سر جنگ داده ایم. در روایات بسیاری به این معنا اشاره رفته است که اگر در حکومت اسلامی کسی مسئولیتی را بپزیرد در حالی که شخصی لایق تر از او در جامعه باشد به جامعه و رسول خدا و خداوند خیانت کرده است و در برخی روایات عبارت اعلام جنگ آمده است.پس از شعار عدالت تا عمل به عدالت راه بسیار است و امیدوارم این دولت از شعار بکاهد و به عمل اضافه نماید.
3- مطلب دیگر درگیری با سرمایه داری است که در همیشه تاریخ با رنج و خون ریزی همراه بوده است. تاریخ شعب ابیطالب را فراموش نکرده و تبعید شدن اباذر را به یاد دارد. تاریخ تکرار می شود و هر گاه که به سرمایه داری اشارتی شود تاخت و تازها شروع می شود. لیک باید ایستادگی کرد. هنوز از یادم نرفته که دشمنان دولت قبلی پس از روی کار آمدن دولت جدید با مخالفان خود سر یک میز نشسته و در پشت در های بسته مذاکره کردند. هشت سال اختلاف کناری گذاشته شد. این است روش آنان آنگاه که منافعشان به خطر می افتد.
4- بسیاری می گویند که اینگونه عدالتی تنها در دوران حکومت معصوم امکان پذیر است یعنی در آغاز حکومت علوی و در پایان حکومت مهدوی. باید بگویم حکومت علوی خیر امام حکومتی مطابق عهد نامه مالک اشتر که خارج از انتظار نیست. مالک اشتر که معصوم نبود و امام هم که تکلیف بما لایطاق نکرده اند. آن است دستور نامه حکومت اسلامی در غیر از حکومت معصوم. واگر حکومتی چنین عمل نکند اسلامی نیست و به تعبیری دیگر حکومت به هر میزان که به عهد نامه مالک اشتر عمل نماید اسلامی است.
5- می خواهم از جناب مازاریان و دوستان دیگری که بیش از بنده با فقه سروکار دارند بپرسم که جایگاه عدالت در فقه کجاست و آیا به چه میزان فقهای بزرگ به این امر توجه کرده اند؟ اگر – العدل حیاه الاحکام- عدل حیات احکام است پس فقه بدون عدالت به مرگ احکام می انجامد. و حال آنکه احکام را برای حیات جامعه بشری می خواهیم. اینجاست که موضع بسیار محکم بزرگان در مقابل مصوبه حضور خواهران در ورزشگاه ها باید اکنون و در برابر این گرانی ها اتفاق می افتاد و در برابر آن کیکی که از دستان شما گرفته می شود و صدها وهزاران نمونه دیگر و این است رسالت بزرگان نه آن.
6- از دوست عزیزم جناب مازاریان و دیگر دوستانم می خواهم در نقد هم اخلاق انسانی را فراموش نکنند و دوستانه با یک دیگر گفتگو کنند.
ریز میبینی مرا.
بعد من ریز میشوم.
ریز ریز.
بندانگشتی میشوم.
یک قورباغه زشت مرا میبرد که زن پسرش کند.
قورباغه های دیگر می گویند عروسات شکل ما نیست.
عروسات زشت است.
ریحان
بچرخ تا بچرخم ...
دستهایم را باز میکنم و میچرخم ... دور خودم! فقط باید تو را ببینم ... فقط تو ...
هیچ چیز جز تو قابل تحمل نیست!
ببین! چهقدر وفادار! هیچچیز را جز تو نمیبینم.
از شرق طلوع میکنی و من تمام روز را تا غرب کله میکشم ...
بگذار هیچکس را جز تو نبینم.
بگذار من باشم و تو.
به ماچه شلوغی بیرون.
دستانم را بگیر!
بچرخ تا بچرخم!
ریحان
به مناسبت سالگرد تولد همسر عزیزم؛ چند نوشته از او میگذارم.
سفید.
اینجا سفید است.
این اتاق سفید است.
با اینکه قابهای روی دیوار، در، پنجره و کتابها سیاهند؛
بازهم این اتاق سفید است.
اگر آن را خالی فرض کنی.
ریحانه مقدسی
همذاتم است. من و او از یک جنسیم.
اول پاک و خالی، دستنخورده و سفید
هر کس از راه میرسد رویمان خطی میاندازد.
من خطخطی هستم. پر از خطهای سیاه و درهم. پر از حرف. پر از امضا. او هم همینطور.
و بعد صحنهی آخر است. پاره میشویم. من و او ... با اینهمه خط ... با اینهمه درد و بعد ...
اکنون سالهاست که من و کاغذ هردو بازیچهی بادیم.
ریحان
1- برنارد شاو: اگر به اروپا مردی مانند محمد (ص) حکومت میکرد، تمام دردهایش را دوا میکرد. دنیا کمکم میفهمد که اسلام یعنی چه، هنوز دو قرن از آمدنش به اروپا نمیگذرد که در تمام آن رخنه کرده است.
2- توماس کارلایل: انکار حقانیت آیین اسلام مخالف انصاف، بلکه لکه سیاهی ننگ و عار است و مردمی که در زندگانی محمد (ص) اندک تفکر و تأمل نماید بایستی با تمام قوا از تعرضات جاهلانه متصرفین مداخله و جلوگیری نماید.
3- پرنس کایتان: کسی که محمد (ص) را شناخته، جرأت نمیکند به کرامت او نقصی وارد سازد و هرکه کوچکترین جسارتی کند قطعاً به خود و محمد (ص) ستم کرده است. اروینگ: آخرین پیامبر، محمد (ص) دارای اخلاقی شایسته و زندگانی ساده و آرای عالی و تفکر عمیق بود. سخنان کوتاه و زیبای او دارای معانی بزرگ و عمیق میباشد، پس مقدسی است با کرامت.
4- فرانسواماری ولتر: من لیاقت آن را ندارم که بند کفش محمد (ص) را بگشایم.
1. جورج برنارد شاو: من پیشبینی میکنم که از هماکنون آثار تسلط اسلام و مواجه شدنش با انسانها و ادوار تاریخ پدیدار شدهاست، ایمان محمد (ص) مورد قبول اروپای فردا خواهد بود.
2. بورس ورث اسمیت: من به جرأت ایمان دارم که روزی عالیترین فلسفههای انسانی و صادقترین اصول مسیحیت تصدیق خواهند کرد و ایمان خواهند آورد که محمد (ص) پیغمبر حقیقی از جانب خداست.
3. برجیس: محمد (ص) بهترین اخلاق را داشت، کاملاً برعکس آن بود که دشمنانش او را معرفی میکنند، او منزه از هر بدی و پلیدی بود، او کسی بود که برای اصلاح اخلاق بشر قیام نمود.
4. بودلی: محمد (ص) دستدادنش نشانهی دوستی بود، خیلی باوفا بود نسبت به کودکان و حیوانات مهربان بود و در راه، کودکان از او میخواستند که آنان را به دوش بگیرد و ایشان نیز قبول میکرد.
5. توماس کارلایل: در تمام شئون زندگی در لباس و خوراک ... زاهد بود، معمولاً خوراکش آب و نان بود، چه بسا چند ماه میگذشت که از خانهی او دود بلند نمیشد.
6. جان فیزات: محمد (ص) از بزرگترین خیرخواهان بشر است و یکی از عالیترین عقول میباشد در تمام عالم، اگر آسیا بخواهد به فرزندان خود افتخار کند، سزاوار است به این رادمرد بزرگ و بیمانند جهان افتخار نماید.
7. برتلمی: محمد (ص) باهوشترین و مداراکنندهترین آنان با دشمنان بود، حکومت او برقرار نشد مگر در اثر شایستگیهایی که خود او داشت.
8. دیون پورت: آیا ممکن است کسی منکر شود مقام و فضل این مرد عربی را که قیام نمود برای اصلاحاتی که در آن زمان و سامان پیدا نمیشد از پرستش خدای یگانه و جلوگیری از بتپرستی و دخترکشی و شرب مسکر و برد و باخت.
9. ژان انتبورت: عظمت پیامبر اسلام و صفات عالیش برای همه کس که به حقیقت بخواهد درک کند آشکار است، چگونه عظمت محمد (ص) پنهان باشد؟ در صورتی که ما کوچکترین ایرادی نمیتوانیم بر دیانت او گرفته و تهمتی را به او وارد کنیم.
10. کازانوفا: زندگانی پیابر اسلام نشان میدهد که روش او جدی و بسیار پسندیده بودهاست. هنگامی که به اوج ریاستش رسیده بود باز به آراء دیگران ارج نهاده به پیشنهاد آنان گوش میداد.
11. فارس بکالخوری: محمد (ص) از بزرگترین شخصیتهای جهانِ گذشته و آینده بزرگتر است.
12. جورج برنارد شاو: من همیشه دین محمد (ص) را با احترام بسیار عالی نگریستهام، چرا که فعالیت و شادابی شگفتآمیزی در آن وجود دارد.
13. فارس بک الخوری: محمد (ص) از بزرگترین مردان با عظمت عالم است. چهان پس از او مانندش را ندیده است و دینی که او آورده جامعترین و کاملترین ادیان است.
1- فنلی: این شخص محمد (ص) با خوشفهمی که داشته، اساس یک نظام دینی و سیاسی را پایهگذاری کرده که هنوز هم بر میلیونها انسان، با اختلافات نژاد و اخلاقهایی که دارند حکمفرماست.
2- ژاک ژان روسو: حضرت محمد (ص) پیامبر اسلام نظریه داشت که توانست با آن سیستم سیاسی خود را به خوبی متحد سازد.
3- مارکودار: با غنی و فقیر، یکسان رفتار میکرد، به حقیقت پیغمبر مبارکی است که خداوند او را برای بشر فرستاده است.
4- اسکندر دروماس: محمد (ص) بر اساس تعلیمات ارزندهای که در دینش بود و اخلاق عالی و صفات شایستهای که در وجودش داشت، معجزهی خاور میانه شد.
5- زویمر: تنها سبب پیشرفت محمد (ص) شخصیت اوست.
6- دورمن: قرآن لفظ به لفظ به وسیله فرستاده خدا بر محمد (ص) وحی شده و هریک از الفاظ آن کامل و تمام است.
7- آنتلم بریلات کاواران: محمد (ص) نابغهای بود که در میان بشر ظهور کرد، او مرد بیمانندی بود و زمانه نظیر او را بوجود نخواهد آورد.
8- هارلوگ آلیس: تنها معلمی که مسائل جنسی بشر را با کمال دقت و پاکی مورد بررسی قرار داده پیامبر اسلام است.
9- توماس کارلایل: من محمد (ص) را چون طبعش اخلاص بود و در کارهایش فریبکاری و ریا و تظاهر نداشت، دوست دارم.
10- توماس کارلایل: محمد (ص) جوانمردترین مردم بود و در بردباری و امانت مانندی نداشت، خوشصحبت و راستگو و پاکدامن و درستکار بود و از این جهت در میان قوم خود به امین ملقب گردید.
11- بودلی: محمد (ص) یک رادمرد واقعی بود و اگر در قرن بیستم زنگی میکرد، نظریات او قطعاً با نظریات متفکرین عصر جدید مطابقت داشت و یقیناً رهبر آنها میشد.
12- بک خوری: دین او رسول خدا (ص) کاملترین ادیان جهان است، شریعت مقدس ایشان حاوی مسایلی علمی، اجتماعی، ادبی و تشریعی است.
13- بلانسیه: پیامبر اسلام محمد (ص) از برجستهترین و مشهورترین شخصیتهای تاریخی است که او به یک دفعه سه کار بسیار مهم انجام داد. ملتی را زنده کرد، حکومتی را تشکیل داد و دینی را تأسیس کرد.
14- ژان اتنبورت: همان اندازه که صفات محمد (ص) را در مصادر تاریخی صحیح میبینیم، به همان اندازه گفتار وادلهی مخالفینش را نادرست مییابیم.
15- دیسون: محمد (ص) در عصر خود از خوشفهمترین اعراب و دیندارترین و متقیترین آنان بود، سعهی صدر داشت و نسبت به دشمنان خود و مخالفان دینش، ارفاق و گذشت داشت.
چندی پیش و در آن هنگام که روزنامه های غربی به پیامبر توهین کردند، بسیار اندوهگین شده و بر آن شدم در پاسخ به آن سخنان کذب و تصاویر غیراخلاقی مطلبی بنویسم تحت عنوان " حق پیامبر بر تمدن بشری" که متاسفانه برخی گرفتاری ها مجال آن را تا کنون نداده است. از سوی دیگر تنی چند از دوستان مدتی بود که درخواست وبلاگی داشتند تا حرف های نداشته را آنجا بنگارم، این خواهش دوستان به لطف خود آن بزرگواران محقق شد.
اکنون مجالی است برای ارائه برخی از یادداشت ها که جمع کرده ام و آن سخنان بزرگان تمدن بشری است پیرامون شخصیت پیامبر (ص) که مرا بیشتر متعجب ساخته است از این همه حرف های تو خالی و رهنمون داده شده از سوی سیاست مداران جانی غرب نه انسان های آزاده و آزاداندیش که چنین گفته اند:
1- دکتر گوستاولوبون: اگر ارزش مردان را از روی اعمال آنها بسنجیم، باید اعتراف کنیم که محمد (ص) از بزرگترین مردانی است که تاریخ آنها را شناختهاست.
2- ویل دورانت: اگر بزرگی را به میزان تأثیر مرد بزرگ در مردمان بسنجیم، باید بگوییم محمد (ص) از بزرگترین بزرگان تاریخ است.
3- ژان ژاک روسو: ای محمد (ص) ای آورندهی قرآن، کجایی بیا و دست ما را بگیر و به باغ و صحرا و چمن، به هرجایی که میخواهی ببر. تو اگر ما را میان دریای بلا ببری خواهیم رفت زیرا تو دانا به حیات و زندگیِ ما هستی.
4- تولستوی: شکی نیست که محمد (ص) از مردان بزرگ و مصلحینی است که به حقائق و امور اجتماعی خدماتِ بینظیری نمودهاست و همین فخر برای او کافی است که یک ملت عقبافتادهای را رهبری نمود و طریقهی صلح و آرامش و راه ترقی و مدنیت را به روی آنان باز کرد.
5- ولتر: محمد (ص) در مدت کوتاهی اعراب وحشی و خونخوار را چنان رام و تربیت کرد که بعد از آن، مهربانی و طرز سلوک آنان حیرتآور بود. تاریخ هرگز چنین فاتحین مهربانی را از یاد نمیبرد.
6- لامارتین: محمد (ص) شخصی است مافوق بشر و مادون خدا؛ پس باید گفت بدون شک محمد (ص) فرستادهی الهی است.
7- توماس کارلایل: محمد (ص) جوانمردترین مردم بود و در بردباری و امانت مانندی نداشت، خوشصحبت و راستگو و پاکدامن و درستکار بود و از این جهت در میان قوم خود به امین ملقب گردید.
8- توماس کارلایل: محمد (ص) در میان جهانیان از خانوادهی هاشم و قیبلهی قریش متولد و جهان را به نور تعلیمات و اصلاحات خود منور ساختهاست.
9- ادوارد گیبون: دین محمد (ص) از هر عیبی مبری است و هیچ گونه نقصی ندارد و قرآن بزرگترین برهان بر یگانهپرستی محمد (ص) است که مردم را از پرستش هرگونه بتی ممنوع ساخت.
10- گوستاو لوبون: برخلاف آن چه دربارهی محمد (ص) گفته میشود، این مرد با کمال بزرگواری و بردباری و حسن اخلاق با بزرگان رفتار نموده است.
این مطلب ادامه دارد...