جریان وصیت دکتر به عموجانم از این قرارست که ایشان می فرمودند: مدتی بود که دکتر را ندیده بودم، به یکی از دوستان مشترک گفتم که دلم برای دکتر تنگ شده و دوست دارم ایشان را ببینم اگر برنامه ای بود مرا خبر کنید. چندی نگذشت که با من تماس گرفتند و گفتند که دکتر امشب به منزل یکی از دوستان می رود و قرار بر این شد که من هم بروم. شب، دکتر به خاطر لطفی که همیشه به من داشت آمد و در کنار من نشست. جلسه تا آخر شب طول کشید وبحث های مختلفی شد. در آخر شب من بلند شدم و از جمع خداحافظی کرده و بیرون آمدم. در هنگام بیرون آمدن متوجه شدم دکتر دارد با عجله می آید. ایستادم. دکتر که به من رسید دست در جیبش کرد و پاکتی را بیرون آورد و به من داد و گفت مدتیست که می خواهم این نامه را به شما بدهم اما مجال آن نشده است. از هم جدا شدیم. به خانه که آمدم نامه را باز کردم دیدم وصیتنامه دکتر است. خیلی ناراحت شدم و از طرفی بار مسئولیت سنگینی بود که با توجه به گرفتاری های من، شاید به آن نمی رسیدم. چند بار قصد کردم پیش دکتر بروم و از ایشان بخواهم که مرا معاف کنند. اما خجالت کشیدم که این مرد اینگونه از من خواسته است چگونه آن خواسته را رد کنم. چندی نگذشت که خبردار شدم دکتر به انگلستان رفته و سپس خبر فوت او رسید.