گریه
فرار می کند.
و آن سو من
غربت میان ما
هزار سال فاصله شد.
می دوم
دور می شوم
گم می شوم.
سرگردان
اشک، دیگر پناهم نیست.
سجاده، خشک
آسمان، ساکت
دانه های تسبیح، عقیم
3/ اردیبهشت/ 1384
می گویند: بخور و بیاشام! خوشحال باش که داری!
اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم
هنگامی که آن چه می خورم، از دست گرسنه ای ربوده ام
و تشنه ای محتاج لیوان آب من است؟
با این همه می خورم و می آشامم.