تبليغاتX
کاغذها
گاه نوشت های امیرمهدی حکیمی

گریه

فرار می کند.

و آن سو من

غربت میان ما

هزار سال فاصله شد.

می دوم

دور می شوم

گم می شوم.

سرگردان

اشک، دیگر پناهم نیست.

سجاده، خشک

آسمان، ساکت

دانه های تسبیح، عقیم

3/ اردیبهشت/ 1384

 

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم اسفند 1385ساعت 9:28  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

استادعلامه محمدرضاحکیمی
+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اسفند 1385ساعت 2:1  توسط امیر مهدی حکیمی  | 

می گویند: بخور و بیاشام! خوشحال باش که داری!

اما چگونه می توانم بخورم و بیاشامم

هنگامی که آن چه می خورم، از دست گرسنه ای ربوده ام

و تشنه ای محتاج لیوان آب من است؟

با این همه می خورم و می آشامم.

+ نوشته شده در  جمعه چهارم اسفند 1385ساعت 20:9  توسط امیر مهدی حکیمی  |