در جامعه اهل اندیشه ایران چهار نگاه به دکتر شریعتی وجود دارد:
موافقان دکتر:
1- آن دسته که دکتر را به دور از هرگونه اشتباه و ایرادی، نظریه پرداز و روشنفکری اسلامی می دانند.
2- گروه دیگر در عین حالی که دکتر را قبول دارند لیکن او را خالی از اشتباه و ایراد ندانسته و قائلند که دکتر در مسیر حقیقت یابی خود گاه به خطا رفته است و آن نه از سر عمد و دشمنی است؛ بلکه مصداق « من طلب الحق فاخطا» می باشد.
مخالفان دکتر:
1- گروهی از مقدسین و متدینین دکتر را فردی منحرف می دانند که از سر عمد آراء خلاف اسلام را نشر داده و بطور کل اورا گمراه وگمراه کننده می دانند.
2- و گروه آخر که در چند سال اخیر شکل گرفته اند و تحت تاثیر جریان روشنفکری این سال ها می باشند، خطای دکتر را از آن باب می دانند که ایدئولوگ شیعی است و به همراه مرحوم مطهری ایدئولوژی اسلامی را فراگیر کرده است. وچون به طور کلی این نگاه به دین را اشتباه دانسته و دین را امری قدسی می انگارند و آن را از زندگی مادی انسان تبعید می کنند. به طور کلی دکتر را نظریه پرداز حزب ا... دانسته و هر آنچه از جزئیات آراء دکتر که موافق نظر آنان است را مصادره به مطلوب می کنند و کلیت آراء و نظریات او را اشتباه می دانند.
اکنون می خواهم از نگاه خود دکتر در آخرین نوشته هایش – که وصیت نامه او می باشد- کندوکاوی کنم و ببینم که نگاه خود دکتر به آثارش چگونه است. او در وصیت نامه خویش درباره آثار خود چنین می گوید: « آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.
آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود. » و این همان نگاه گروه دوم موافقان دکتر می باشد که اورا مصلحی بیدار گر و دلسوز و اهل درد و به دنبال مکتب می دانند، لیکن مصلحی که در راه خود به دلیل کمی وقت و گستره مطالب دچار اشتباهاتی شده است و به گفته وی تمامی آثارش- باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.-
دکتر با آن همه دغدغه و نگرانی از هجوم ها و توطئه ها که در آن روز گار بر پا بوده است، دست به اقدامی می زند که باید آن را ستود و به آن ارج نهاد. اقدامی که بسیاری از همدوران های او به این رسالت اقدام نکرده و در برابر همه آن غوغاها سکوت پیشه کردند. به گوشه ای نشسته و فریادی برنمی آوردند و بر آنها که فریاد می زدند خرده می گرفتند . « میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و شبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است» و « عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد.»
او نسل جوان را تشنه حقیقت یافته و جویای اسلام ناب. وبا تمام آشنایی خود با ایسم ها و مکتب های شرق و غرب راه نجات آنها را اسلام می دانست. « هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش ».
یکی از موضوعات جنجالی درباره دکتر، نگاه اوست به حوزه های علمیه و روحانیت. بسیاری او را دشمن روحانیت و حوزه ها می دانند و به همین دلیل یا او را ستوده اند- مخالفان حوزه- و یا او را مورد هجوم قرارداده و بی دین انگاشته اند- برخی از حو زویان و متدینین-. باید بگویم که مرحوم دکتر بهترین نظر را در وصیت نامه خود در باب حوزه های علمیه بیان کرده است آنجا که می گوید:« هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را درخلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد.» آیا می توان صاحب این نگاه و اندیشه را مخالف حوزه های علمیه دانست؟ اگر مرحوم دکتر در جایی به انتقاد از حوزه پرداخته است، از باب انتقاد است و نه مخالفت. بسیاری از بزرگان حوزه- مرحوم امام ، شهید مطهری، شهید بهشتی و...- نیز به انتقاد از حوزه و نه مخالفت با آن پرداخته اند. واین همه انتقاد ها از سر دلسوزی و خیرخواهی است تا حوزه ها بیش از پیش رو به جلو گام بردارد و به رسالت خویش عمل نماید.
ادامه دارد....
امروز بیست و دوم بهمن ماه 1385 است. بیست و هشت سال از انقلاب ایران می گذرد و مندر این فکرم که انقلاب برای چه بود و آیا به همه آنچه می خواست رسید؟ دوست عزیزم رضا قائمی خواسته بود تا چیزی در باره انقلاب بنویسم. در پست قبل عکسی را گذاشتم که نمایانگر نگاه من بود. انبیا و مصلحان بزرگ تاریخ که به انسان و کمال انسان می اندیشیدند همیشه در انقلاب های خود، با سه طاغوت مبارزه کرده اند:
الف) طاغوت سیاسی- فرعون ها و قریش ها و...
ب) طاغوت اقتصادی- قارون ها و بازار مکه و ...
ج) طاغوت فرهنگی- هامان ها و جاهلیت عربی و ...
زیرا بدون از بین بردن این سه طاغوت راه کمال انسانی هموار نمی گردد« که این خود نیاز به توضیحی دارد در مجالی دیگر». اما در این انقلاب تنها با یک طاغوت مبارزه شد و آن هم طاغوت سیاسی بود، یعنی محمد رضا شاه پهلوی و سلطنت 2500 ساله شاهان ایران از میان رفت. لیکن طاغوت های اقتصادی از بین که نرفتند که هیچ رشد نیز یافتند و مانعی شدند بر سر راه این انقلاب و آنچه این انقلاب می خواست برای هدایت و رشد ملت ایران. و با کمال تاسف باید بگویم با تمام تلاش هایی که صورت گرفت و می گیرد آنچنان که باید و شاید فرهنگ سازی نشد و با هامان های به ظاهر خودی و همچنین فرهنگ های وارداتی مبارزه درست و معقولانه نگشت و این شد که امروز می نگریم. واین وظیفه این نسل را اگر جویای کمالند سخت تر می کند و همتی والا می طلب تا شاید اتفاقی افتد و امور تغییر کند و این به شعار نیست و عمل می خواهد.
جریان وصیت دکتر به عموجانم از این قرارست که ایشان می فرمودند: مدتی بود که دکتر را ندیده بودم، به یکی از دوستان مشترک گفتم که دلم برای دکتر تنگ شده و دوست دارم ایشان را ببینم اگر برنامه ای بود مرا خبر کنید. چندی نگذشت که با من تماس گرفتند و گفتند که دکتر امشب به منزل یکی از دوستان می رود و قرار بر این شد که من هم بروم. شب، دکتر به خاطر لطفی که همیشه به من داشت آمد و در کنار من نشست. جلسه تا آخر شب طول کشید وبحث های مختلفی شد. در آخر شب من بلند شدم و از جمع خداحافظی کرده و بیرون آمدم. در هنگام بیرون آمدن متوجه شدم دکتر دارد با عجله می آید. ایستادم. دکتر که به من رسید دست در جیبش کرد و پاکتی را بیرون آورد و به من داد و گفت مدتیست که می خواهم این نامه را به شما بدهم اما مجال آن نشده است. از هم جدا شدیم. به خانه که آمدم نامه را باز کردم دیدم وصیتنامه دکتر است. خیلی ناراحت شدم و از طرفی بار مسئولیت سنگینی بود که با توجه به گرفتاری های من، شاید به آن نمی رسیدم. چند بار قصد کردم پیش دکتر بروم و از ایشان بخواهم که مرا معاف کنند. اما خجالت کشیدم که این مرد اینگونه از من خواسته است چگونه آن خواسته را رد کنم. چندی نگذشت که خبردار شدم دکتر به انگلستان رفته و سپس خبر فوت او رسید.
برادرم، مرد آگاهی و ایمان و تقوی، آزادی و ادب، دانش و دین، محمد رضا حکیمی. در این فصل بد که هر خبری می رسد شوم است و هرچه روی میدهد فاجعه و «هردم از نو غمی آید به مبارک بادم»، نام شما بر این دو «یادنامه» برای من یاد آورد آن آرزوی دیرینه و شیرینی بود که همچون صدها هزار آرزوی دیگری که طوقی کرده بودم و به گردن فردا بسته بودم، در این ترکتاز زمانه گسست و به یغما رفت و آن آرزو، در یک کلمه بازگشت شما به میدان بود، میدانی که اینچنین خالی مانده است و در پیرامون، نسلی عاشق و تشنه نگران ایستاده و چشم انتظار تا مگر در برابر این «غوغا» رویاروی این دن کیشوت ها و شومن های شبه هنری و شبه سیاسی و سبه مذهبی و این همه خیمه شب بازی ها که در مسجد و میخانه برپاست و کارگردان همه یکی است، سواری بیرون آید و شمشیر علی در دست و زبان علی در کام و دلی گدازان از عشق و سری بیدار از حکمت و سپر گرفته از تقوی و برگذشته از احد و خندق و صفین و صحرای تف (طف) و چمنزار سرخ عذرا و با ابوذر در ربذه به سربرده و با هزارها قربانی خلافت اموی و عباسی و سلطنت غز و مغول و سلجوقی و غزنوی و تیموری ایلخانی ... در سیاه چال های دارالاماره های وحشت شکنجه ها دیده و در آوردگاه های خون و خیانت صلیبی ها شمشیر زده و خط کبود شلاق استعمار تاتارهای مسیحی و آدم خوارهای متمدن را در این قرن های غارت و خواب برجان و تن خویش رتجربه کرده و پرچم رسالت خون خواهی هابیل بر سر دست و کوله بار آگاهی و رنج انسان بر پشت، راه سرخ شهادت را در طول این تاریخ طی کرده و داغ فلسطین و بیت المقدس سینا و لبنان بر جگرش صدها زخم تازه نهاده و اینک، بر سیمای وارث آدم و نوح و ابراهیم و موسی و عیسی و محمد و علی و حسن و حسین و... به مثابه یک «امت» - چون ابراهیم – قلم را تبر کند و بت های نمرودی این عصر، عصر جاهلیت جدید را بشکند و از عزیز ترین ارزش هایی که بی دفاع مانده اند و آن همه یادهای قدسی که دارد فراموش می شود و این میراث گران و گرامی که دست رنج نبوغ ها و جهادها و شهادت های تمامی تاریخ ماست، بر باد می رود، قهرمانانه دفاع کند، به یاد آورد و نگاه دارد.
علیرغم «این سموم که بر بوستان ما می گذرد» هنوز بوی گل و رنگ نسترن هست. هنوز نسل جوان – که همه این توطئه های استعمار فرهنگی برای پوچ و پلید و بیگانه کردن وی به کار می رود – تب و تاب حق پرستی را دارد و برای مقابله با این سموم – که از همه سو وزیدن گرفته و یادآور هم داستانی احزاب است و داستان خندق – در جستجوی پایگاه اسلام راستین خویش اند و ایستادن بر روی دوپای خویش و هنوز حوزه ما – که سیصد سال است از درون، بیمار خواب و خرافه اش کرده اند و پنجاه سال است که از بیرون محاصره اش کرده اند و در همش می کوبند – استعداد معجزه آسای خویش را درخلق انسان های بزرگ و نیرومند وخلاق و چهره های تابان و تابناک انسانی – حتی در عصر انحطاط و سقوط و رواج بی شخصیتی و تولید و تکثیر ماسک های مصخره و آدمک های مقوایی و تکراری و همه پوک و دروغ و بی روح – نشان می دهد و نقش انقلابی و انسانی ویژه خویش را – که جذب روح های عاشق و نبوغ های پنهان، از اعماق محروم ترین توده های شهری و بیش تر روستایی است و سپس پیرایش و پرورش آن ها در چهره بزرگ ترین مراجع علمی و فکری مردم و والاترین رهبران و مسئولان جامعه و درخشان ترین حجت های زمان و آن گاه سپردن زمام سرنوشت عصر خویش به دست آنان – همچنان به دست دارد.
در چنین یأس و با چنین مایه های امید، خاموش ماندن کسی چون شما پیداست که تا کجا یأس آور است؟ درست به همان اندازه که اکنون شکست سکوتتان و شنیدن سخنتان امید بخش است.
قدرت قلم، روشنی اندیشه، رقت روح، اخلاص نیت، آشنایی با رنج مردم و زبان زمان و جبهه بندی های جهان و داشتن فرهنگ انسانی اسلامی شیعی و زیستن با آن «روح» که ویژه «حوزه» بود و یادگار «صومعه خالی آن روزها» و سرچشمه زاینده آن همه نبوغ ها و جهادها و اجتهادها و میراث آن تمدنی که با علم و عشق و تقوی بنا شده بود، همگی در شما جمع است و می دانید که این صفات، بسیار کم با هم جمع می شود و این «ویژگی» آن چه را امروز «مسئولیت» می نامند، بر دوش شما سنگین تر می سازد و سکوت و انزوا را – به هر دلیل – بر شما نه خدا می بخشاید و نه خلق.
و اما ... برادر! من به اندازه ای که در توان داشتم و توانستم در این را رفتم و با این که هر چه داشتم فدا کردم، از حقارت خویش و کار خویش شرم دارم و در برابر خیلی از «بچه ها» احساس حقارت می کنم در عین حال، لطف خداوند به کار ناچیز من ارزش و انعکاسی بخشبده است که هرگز بدان نمی ارزم و میبینم که « کم من ثناء جمیل لست اهلاٌ له نشرته» و اکنون بدترین شرایطی را که یک انسان ممکن است بدان دچار شود، می گذرانم و سرنوشتی جز مرگ یا بدتر از مرگ ندارم. با این همه، تنها رنجم این است که چرا نتوانست کارم را تمام کنم و بهتر بگویم، ادامه دهم، این دریغی است که برایم خواهد ماند، اما رنج دیگرم این است که بسیاری از کارهای اصلی ام به همان علت همیشه، زنداغنی زمانه شده است و به نابودی تهدید می شود، آن چه از من نشر یافته، به دلیل نبودن امکانات و کم بودن فرصت، خام و عجولانه و پرغلط و بد چاپ شده است و تمامی آن را نه به عنوان کارهای علمی تحقیقی، که فریادهایی از سر درد، نشانه هایی از یک راه، نگاه هایی برای بیداری، ارایه طریق، طرح هایی کلی از یک مکتب، یک دعوت، جهات و ایده ها و بالاخره، نوعی بسیج فکری و روحی در جامعه باید تلقی کرد، آن هم در شرایطی تبعیدی، فشار، توطئه، فرصت گذرا و حالتی که هر لحظه اش انتظار فاجعه ای می رفت.
آن ها همه باید تجدید نظر شود، از نظر علمی غنی شود و خورشت بخورد، غلط گیری معنوی و لفظی و چاپی شود.
اینک، من همه این ها را که ثمره عمر من و عشق من است و تمام هستی ام و همه اندوخته ام و میراثم را با این وصیت شرعی یک جا به دست شما می سپارم و با آن ها هر کاری که می خواهی بکن.
فقط بپذیر تا سرنوشت سختی را که در پیش دارم بتوانم با فراقت دل بپذیرم و مطمئن باشم که خصومت ها و خباثت ها در محو یا مسخ ایمان و آثار من کاری از پیش نخواهد برد و ودیعه ام را به کسی می سپارم که از خودم شایسته تر است. لطف خدا و سوز علی، تو را در این سکوت سیاه، به سخن آورد که دارد همه چیز از دست می رود، ملت ما مسخ می شود و غدیر ما می خشکد و برج های بلند افتخار در هجوم این غوغا و غارت بی دفاع مانده است. بغض هزار ها درد، مجال سخنم نمی دهد و سرپرستی و تربیت همه این عزیز تر از کودکانم را به تو می سپارم و تو را به خدا و ... خود در انتظار هرچه خدا بخواهد.
مشهد – آذرماه 1355
علی سربداری
خاطرات بزرگان دریچه ایست به جهان آنان. چندیست به فکر آنم تا خاطراتی که از افراد مختلف در ذهن دارم را بنگارم، این خاطرات به این گونه تقسیم می شوند:
1- خاطراتم با عموی بزرگم محمد رضاحکیمی
2- خاطراتم با پدرم
3- خاطراتی از پدر بزرگم
4- خاطرات عمویم با بزرگان فرهنگ ایران
5- خاطراتی که ایشان از دیگران نقل کرده اند
چند سال پیش و در آن زمان که در تهران با عمویم زندگی می کردم فهرستی از اشخاص و جریان ها ومکان هایی که ایشان از آنها خاطراتی داشتند آماده کردم که حدود 100 عنوان شد، از علما تا روشنفکران وازمدرسه نواب تا فرانکلین ، که امیدوارم بتوانم بخشی از آنها را به مرور زمان در اینجا بیاورم.
دستان آب
کوتاه
که راهِ بی نهایت عطش را
دوید
و تشنه باز گشت.
هنوز دستان رود
تشنه می دوند.
3/خرداد/1383
چندی از دوستان خراسانی گرد هم آمده اند و وبلاگی گروهی به نام ابجد راه انداخته اند بدین شرح که گفته اند « ابجد، یعنی نوشتن از روی حساب وکتاب ... ابجد، یک وبلاگ علمی، فرهنگی و اجتماعی است، که با تکیه بر هویت اسلامی، ایرانی، و در مسیر پویایی و همگرایی بنا شده است ونویسندگان آن، تعدادی از دانش پژوهان علوم اسلامی در شهر آفتاب ـ مشهد مقدس ـ هستند.
اصول مشترک نویسندگان این وبلاگ، در عین حفظ تفاوتها عبارت است از: حرمت نهادن به ارزشهای اسلامی، فرهنگ ایرانی و تعهد حوزوی، اعتدال بیان، فخامت قلم، و پایبندی به دامنه موضوعی وبلاگ.»
نویسندگان آن دوستان عزیزم علیرضا مازاریان، بهمن دهستانی، محمد صادقیان، مهدی قاسمی، محمدرضا ملایی، سید مصطفی حسنی، علی الهی خراسانی، سر دبیر و خودم.
مطلبی را با عنوان – شور یا شعور؟ - درباره عزاداری امام حسین نگاشته ام خالی از لطف نیست دوستان مراجعه کنند.
ابجد را لینک داده ام.
دوست عزیزم علیرضامازاریان مطبی را درباره دولت آقای احمدی نژاد و دغدغه های عدالت خواهانه خود در – رندانه – نوشته است. دوستان دیگری نیز هر یک با نگاهی و اندیشه ای وارد شده و پاسخ ها گفته اند.اکنون می خواهم نظر دوستان گرامی را به چند مطلب جلب کنم:
1- عدالت، حقیقتی است که در طول تاریخ تشیع خون ها به پای آن ریخته شده است و البته بهتر است بگویم در طول تاریخ اسلام زیرا دعوت انبیا همیشه با توحید آغاز شده و سپس به عدالت می رسد. « ان اعبدوا الله و اوفوا الکیل و المیزان» این است که این حقیقت سترگ در همیشه و همه جا طرفدارانی داشته و دارد تا آنجا که خون خود را در راه آن ریخته اند. از 72 تن شهدای احد تا شهادت در محراب یعنی شهادت مجسمه عدالت و 72 تن شهدای صحرای کرب و بلا که امروز ایام یاد آنان است.
2- عدالت شعار یا عمل؟ بین این دو تفاوت بسیار است. دوستان با دغدغه های من آشنایندو می دانند که سال هاست به عدالت می اندیشم و امروز بیش از هر چیز نگران این حقیقت هستم که پایمال سیاست و سیاست بازی گردد. البته می دانم که دولت مردان معتقد به عدالتند و تنها برای رای آوردن چنین شعاری نداده اند، لیکن باید توجه داشت که اگر شعار بدهیم و عمل نکنیم و یا واقعیت های جامعه ایران و سرمایه داری لجام گسیخته مذهبی و غیر مذهبی را در نظر نگیریم به خطا رفته ایم. وهم چنین اگر شعار عدالت بدهیم و غیر کارشناسانه رفتار کرده و برنامه ریزی کنیم به عدالت سر جنگ داده ایم. در روایات بسیاری به این معنا اشاره رفته است که اگر در حکومت اسلامی کسی مسئولیتی را بپزیرد در حالی که شخصی لایق تر از او در جامعه باشد به جامعه و رسول خدا و خداوند خیانت کرده است و در برخی روایات عبارت اعلام جنگ آمده است.پس از شعار عدالت تا عمل به عدالت راه بسیار است و امیدوارم این دولت از شعار بکاهد و به عمل اضافه نماید.
3- مطلب دیگر درگیری با سرمایه داری است که در همیشه تاریخ با رنج و خون ریزی همراه بوده است. تاریخ شعب ابیطالب را فراموش نکرده و تبعید شدن اباذر را به یاد دارد. تاریخ تکرار می شود و هر گاه که به سرمایه داری اشارتی شود تاخت و تازها شروع می شود. لیک باید ایستادگی کرد. هنوز از یادم نرفته که دشمنان دولت قبلی پس از روی کار آمدن دولت جدید با مخالفان خود سر یک میز نشسته و در پشت در های بسته مذاکره کردند. هشت سال اختلاف کناری گذاشته شد. این است روش آنان آنگاه که منافعشان به خطر می افتد.
4- بسیاری می گویند که اینگونه عدالتی تنها در دوران حکومت معصوم امکان پذیر است یعنی در آغاز حکومت علوی و در پایان حکومت مهدوی. باید بگویم حکومت علوی خیر امام حکومتی مطابق عهد نامه مالک اشتر که خارج از انتظار نیست. مالک اشتر که معصوم نبود و امام هم که تکلیف بما لایطاق نکرده اند. آن است دستور نامه حکومت اسلامی در غیر از حکومت معصوم. واگر حکومتی چنین عمل نکند اسلامی نیست و به تعبیری دیگر حکومت به هر میزان که به عهد نامه مالک اشتر عمل نماید اسلامی است.
5- می خواهم از جناب مازاریان و دوستان دیگری که بیش از بنده با فقه سروکار دارند بپرسم که جایگاه عدالت در فقه کجاست و آیا به چه میزان فقهای بزرگ به این امر توجه کرده اند؟ اگر – العدل حیاه الاحکام- عدل حیات احکام است پس فقه بدون عدالت به مرگ احکام می انجامد. و حال آنکه احکام را برای حیات جامعه بشری می خواهیم. اینجاست که موضع بسیار محکم بزرگان در مقابل مصوبه حضور خواهران در ورزشگاه ها باید اکنون و در برابر این گرانی ها اتفاق می افتاد و در برابر آن کیکی که از دستان شما گرفته می شود و صدها وهزاران نمونه دیگر و این است رسالت بزرگان نه آن.
6- از دوست عزیزم جناب مازاریان و دیگر دوستانم می خواهم در نقد هم اخلاق انسانی را فراموش نکنند و دوستانه با یک دیگر گفتگو کنند.
آستانه ی بلورین دشت را
شفق،
سرخ
رنگ کرد
و آبی رود را
استاد نیمروز،
تشنه
کشید
و فلق
آسمان ابری را هم
تشنه سرخ نوشت
تا این رنگ تشنه
تا انتها
فرا گیر شود.
2/خرداد/83